X
تبلیغات
دخترآریایی

عاقا چن روز پیش داشتیم اماده میشدیم بریم مهمونی که خواهرم یک فروند موزه پوست کنده شده  واسم اورد و اصرار که بگیرش(محبتاش تو اپی کاردیوم ام) . منم گفدم کچل الان چه وقت اوردن میوه است حتی. بخوره تو سرت این میوه (اینو تو دلم گفدم). من نمیخورم. اون هی اصرار کرد و من انکار . که اصن راه نداره . هیکلم از میزونی در میاد ((: اخرش گفدم اصن میدونی چیه؟! الان میخوایم بریم خونه فلانی اونم اونقدر تعارف میکنه که این میوه رو بخور این شیرینی رو بخور که مجبور میشیم بخوریم!!! عنقریب آن دچار ترکیدگی خواهیم شد. هیچی دیگه رفتیم اونجا و اون فامیلمون هم هی میوه و شیرینی تعارف کرد و حتی کارش به پوست کردن میوه برامون  کشید . این وسط خواهرم برگشته میگه عاره نگار داشتیم میومدیم میگفت من میوه نمیخورم تا اومد خونه شما میوه بخوره |:  

خدا باید یه ایه میفرستاد که شان نزولش این خواهر من بود. پس همانا خواهرتان را افریدیم تا شما را در میان جمع ضایع نماید . باشد تا رستگار شوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:56  توسط   | 

بانوچه  جان تسلیت

امروز تو وب بانوی دی خوندم که مادر بانوچه به رحمت خدا رفت

برای شادی روحش فاتحه بخونید

دلم میخواست الان خونه بودم و یه دل سیر گریه میکردم. خیلی سخته تو روزهای اغازین سال کسی رو از دست دادن . اونم مادر که عزیز ترین فرد یه ادم میتونه باشه . بانوچه عزیز و مهربونم.میدونم روزهای سختی رو گذروندی

و میدونم ... هیچ حرفی نمیتونم بزنم برای این مصیبت . زبونم بند اومده

فقط امیدوارم خدا به تو و خانواده ات صبر بده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 13:59  توسط   | 

یکی بود یکی نبود.

این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد!!!

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

 

پی نوشت:

- دنیای مجازی شلوغ ترین سرزمین تنهایی است!باهمه کس هستی ولی باهیچکس.. نیستی

باز این کلاس مجازی کوفتی شروع شد و از فردا حضورم کم رنگ میشه !!!  

اینا هم با این یارانه دادانشون ما رو گرفتن ها  از اون ور میگن روز بیستم شروع ثبت نامه از اون ور میرن به روز رسانی میکنند.تاحالا هم واسه به روز رسانیش مرده بودند!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 8:31  توسط   | 

حدوداً دوازده سیزده سالم بود!!! یادمه یه دوچرخه سبز رنگه بزرگ تو پشت بوم خونه داشتیم که تابستون ها تو پشت بوم باهاش بازی میکردم و دور تا دور پشت بوم چرخ میزدم. یه روز نمیدونم چی شد که یهو کنترل دوچرخه از دستم خارج شد و یهو رفتم سمت لبه پشت بوم و دوچرخه مابین نرده ها گیر کرد و نرده هم یه ورش کنده شد و یه ور دیگه هم در حال کنده شدن بود. (نرده پشت بوم رو بابام چند سال پیش با گچ و سیمان وصل کرده بود ولی همیشه لق میزد)

عاقا این که من نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم اصلا مهم نیست و قضیه این نیست. عاقا ما یه حماقتی کردیم ماجرا رو برای خواهری بزرگه تعریف کردیم . که ایشون هم همون موقع برگشتن با لحن شماتت باری گفتند خودت میمردی به جهنم اگه نرده از اون بالا می افتاد تو سر کسی چی؟؟ اصلا اگه نرده از اون بالا می افتاد رو سر من میکشتمت و از این حرفا . القصه . روزگار گذشت و گذشت و البته من تو این مدت هر چند وقت یه بار طبق عادتی تجدید خاطره می نمودم و اون ماجرا رو به همراه خاطراتی چند تعریف میکردم(((:   (مثل پیر زن ها). تا این که یه روز که با دختر داییم داشتیم صحبت میکردیم دیدم خواهری بزرگه اون خاطره رو با تغییراتی چند به نام خودش زده و میگه این اتفاق برای خودش افتاده. عاقاا ما رو میگی همینجوری نگاش میکردم بلکه یکم خجالت بکشه . دیدم نه خیلی جدیه!!!! برگشتم گفتم این که خاطره من بود !!! عاقا از این طرف من میگفتم خاطره من بود از اون طرف خواهری بزرگه((: هیچی دیگه یعنی اونقدر براش تعریف کرده بودم ملکه ذهنش شده بود دیگه از خودم بهتر تعریفش میکرد و حتی باورش شده بود برا خودش اتفاق افتاده . دیگه هر خاطره ایی تعریف میکرد بهش میگفتم معلوم نیست این دیگه خاطره کدوم مادر مرده ایی هست . سارق . یعنی دیگه تصمیم گرفتم هیچ خاطره ایی رو  برای خواهری بزرگه تعریف نکنم قبل از اینکه به ثبتش برسونم

خلاصه این که مراقب خاطراتتون باشید. مخصوصا خاطرات باکلاستون

این عکسه تو دریچه کاردیوم  ام  . اول لوپ بوده بعد دست و پا در اورده .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 15:37  توسط   | 

زمانی که باید باشید نبودید. بهتره هیچ وقت نباشید. (مخاطب داره)

تو رفتارم تجدید نظر کردم . یک من جدید ازم خواهید دید

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 10:27  توسط   |