زمان ما هوا اونقدر سرد بود که قندیل می زدی

بعد همه بچه ها موفو

سرما میخوردی میبردن مینداختنت زیر پتو یک قابلمه پر از شلغمو هم دم دماغت میزاشتن میگفتن دماغتو بالا بکششش. در حد خفه شدن اکسیژن کم میاوردی. مجبور میشدی یواشکی دستت رو بزاری جای سرت که فکر کنند هنوز داری بخور میدی و یواشی از کنار پتو خم بشی و یک روزنه تنفسی برای خودت درست کنی و ادا بالا کشیدن بینی در بیاری و اروم بخندی که نفهمند داری چه غلطی میکنی(((:

امان از وقتی که بیرون خونه بودی دستمال کاغذی عمرا نداشتی چون تحریم بود. دیگه هیچی. اونایی که یک مقدار باکلاستر بودند با پشت استین مماغشونو پاک میکردن که نفهمید موفو اند. ولی در واقع همه ما موفو بودیم

 

ادامه مطلب دوتا عکسه و رمز داره . فقط به اونایی که میشناسم رمزشو میدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 9:22  توسط   | 

دیروز سوار مترو بودم که یک دختر کوچولوی سه ساله با مادرش سوار قطار شد و دختره اومد کنار من وایستاد. اقا این بچه مثل پیشی خودشو میمالوند به من. خخخخ . یعنی یه جوریی وایستاده بود که انگار من جزء خانواده اشم. سرش تو شکمم بود. نزدیکای ایستگاه که شد یک مقدار تکون خوردم که برم که دستشو دراز کرد و انگشت اشاره ام رو محکم گرفت تو دستش. تا اون موقع حتی صورتم رو نگاهم نکرده بود جوجو. بعد سرشو بالا کرد و نگاهم کرد چشای مشکیش برق برق میزد. منم یک چشمک و لبخند بهش زدم که اونم کار منو تکرار کرد.

معلوم نبود تو اون سر کوچولوش چی میگذشت (: دستمو اونقدر محکم گرفته بود که به سختی میتونستم از دستم جدا کنم.یهو دیدم رسیدم . انگشتم رو کشیدم و بای بای کردم باهاشو رفتم.

من اگر مادر بودم مادر بچه ذلیلی میشدم (((: یعنی یک بچه سریع میتونه منو گول بزنه که طبق خواستش رفتار کنم|: دیگه اینجورم پیشی باشه و چشاش برق بزنه دیگهههههه هیچی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:16  توسط   | 

همیشه این موقع چهارشنبه بودااااااااااااا

چقدر دیر میگذرههههههه

حالا اگر مثلا در سواحل مالدیو فارغ از کار در حال خوردن نوشیدنی بودیم پنجشنبه جمعه هم رد کرده بودیم رسیده بودیم به سال بعد!!!!!!  |:

چرا خوش میگذره زودمیگذره

بد میگذره دیر میگذره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:18  توسط   | 

برا ابجی کوچیکه زدم

قشنگ معلومه دکتر مصدق برای فرار از خونه تکونی اخر اسفند رفته دنبال ملی کردن صنعت نفت

خواهر کوچیکه نوشت منم میخوام از خونه تکونی فرار کنم . باید دنبال ملی کردن صنعت یه چی دیگه باشم ولی نمیدونم چی چی

منم گفتم خالی بندان در جهان صنعتگرن. خب تو هم صنعت خالی بندی رو ملی کن عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:44  توسط   | 

چند روز پیش ذهنم درگیر یک مساله بود. این که شخصی برای من کار پیدا کرده بود و از اون طرف منتش رو سرم مونده بود. خلاصه اینکه خودشو محق می دونست که تو شخصی ترین مسائل زندگی و فکری من برام تصمیم بگیره. به عنوان مثال اگر تصمیم میگرفت من در فلان ساعت برم فلان جا میگفت الا و بلاااااااااا باید بری وگرنه از نظرش قدرشناس نبودی(:

این در حالی بود که من همیشه قدر دان بودم و همیشه دنبال یک فرصت برای جبران. ولی دلم نمیخواد کسی برای من تعیین تکلیف کنه. ضمن اینکه ایشون به عنوان یک معرف عمل کرده بودند و من هم زمانی که وارد کار شدم سه ماه بیشتر آموزشی و بدون حقوق کار کردم و حتی خودشم اصرار داشت که من معرفم نه پارتی بنابراین هرچقدر میخواید ازش کار بکشید و اگر لازم شد میتونید تنبیه اش کنید البته اینو هم بگم قضیه کار پیدا کردن اون بنده خدا واسه منم به اصرار من نبود. بلکه کسی بهش گفت که برام کار پیدا کنه.

خلاصه من بابت این قضیه منتی که بهمون گذاشته میشد خیلی زجر میکشیدم تا این که یکی برام کلیپ حکایت سلطان محمود رو فرستاد و منم از طنز داستان خوشم اومد و تو گروه ریشه یابی مشکلات فرستادم. این وسط استاد کلاس از اون کلیپ برداشت عجیبی کرد! و تو کلاس حرفی زد که برای من عجیب بود. ظاهرا ایشون یک زمانی برای پیدا کردن کار "دقیقا "به همون بنده خدایی که برای من کار پیدا کرده رو میزنه و بعدشم خودشو میکشه کنار و اصراری بهش نمیکنه و میسپاره به خدا که یهو بدون این که اون فرد براش کار پیدا کنه و ظاهرا هم فراموش کرده بوده . کاری تو شرکت ما براش جور میشه و میاد این شرکت برای تدریس. خلاصه این که یه جورهایی همچی بهم گره خورده به نظر میاد. ظاهرا تشابه فامیلی من و اون بنده خدا بیشتر ذهن استادو درگیر اون قضایا کرده (((: داشت میگفت خوبه که خدا برام کارو انجام داد و یکجورهایی موضوع کلاس به اون سمت کار پیدا کردن و اینا کشیده شد. شدیداااااااااااااا با حرفش موافقم

کار خوبه خدا درست کنه . سلطان محمود خر کیه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:47  توسط   |