پچ پچ خونه
یکی از همکارا که خیلی با ذوقه از سنگ های کنار دریا کارهای هنری قشنگی در میاره

چند وقت پیش یکی از کاراش رو تو واحدشون دیدم  اونقدر خوشم اومده بود هوس کردم بخرم ولی هم روم نمیشد برم بگم هم اینکه دو دل بودم

چند روز پیش یکی از اونا رو برای خواهرم اورد

منم دلم از همون مدلش رو میخواست   ولی چیزی نگفتم

امروز یکی از همون کارها رو داده دست خواهرم و گفته این رو هم بده به خواهرت حسودیش نشه ((((:

خوشحال شدم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:29  توسط پچ پچ بانو   | 

 معمولا وقتی یه همچین احساسی دارم یک اتفاقی افتاده یا داره میافته

اخرینش هم اون قضیه بود

قبل تر  از اون هم فوت عموم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:8  توسط پچ پچ بانو   | 

معده ام شدیدا مشکل پیدا کرده

از سه هفته پیش هم تاحالا 3 کیلو وزن کم کردم

جالب اینجاست که به اندازه کافی غذا میخورم !!! حتی از همیشه بیشتر

منتها اونقدر حرص میخورم انگار همچی سوخت میشه و مدام احساس گرسنگی و ضعف میکنم

اوضاع خیلی خرابه . این هفته رو همش کابوس دیدم!!

خواب ارواح و مرگ و قبض روح !!! 

همینطور پیش بره همون یک مقدار مغزی که برام مونده هم معیوب میشه و میره

اینا هم بیخیال نمیشن و همش در مورد مرگ عزیزانشون و گریه ها و ناراحتی هاشون میگن

نمیدونم این ادما اینقدر به فکر این قضایا هستن چرا تولید مثل میکنند.

یکی دیگه هم بیاد تو این دنیا و مدام به این مشکلات فکر کنه !!!

مثل سگ از به دنیا اومدنم پشیمونم. البته اختیاری هم نبوده . اجبارا دنیا اومدم. همونطوری که اختیاری نمیتونم بمیرم. وگرنه شاید همین الان می مردم. کلا این اختیار هم که به انسان دادن یه چیز سوری و الکیه تو چیزای اصلی و مهم هیچ اختیاری نیست. فقط میتونی تو چیزایی که خیلی ساده اس انتخاب داشته باشی و اونم به صورت کنترل شده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:14  توسط پچ پچ بانو   | 

الان چند روزه همش در مورد مرگ ادما حرف میزنند

کلافه شدم

بسه

هرچی من میخوام فراموش کنم اینا نمیزارند

دلم میخواد خفشون کنم

هی میشینم فکر میکنم چرا زودتر نمیمیرم. میترسم بازم مرگ کسی دیگه رو ببینم

مردن از دیدن مرگ دیگران خیلی اسونتره !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:47  توسط پچ پچ بانو   | 

و ....

جزوه میخوریم  

 

امتحان داراش پاس بشن صلوات محمدی پسند ختم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:18  توسط پچ پچ بانو   | 

یک روز انقدر احساس تنهایی میکنی که فکر میکنی از یک سیاره دیگه اومدی و اینجا غریبی

بعد اونقدر منتظر میمونی که شاید یک بارقه ای از امید برات روشن بشه و یک سفینه از مدار زمین عبور کنه و تو رو با خودش ببره

هییی

خوب که فکر میکنم میبنم احتمالا از ماه اومدم!!! نه فقط به خاطر اینکه خیلی ماهم

 

به خاطر اینکه سیاره ماه تولدمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:50  توسط پچ پچ بانو   | 

نفرت من از دکترها به نحوی زیاد شده که تصمیم دارم اگر رو به موت هم شدم هیچ وقت پام رو مطب هیچ دکتری نذارم

حداقل یکساله که این تصمیم رو گرفتم و تا الان هم بر موضع خودم استوارم

قبلا اگه این حرف رو از کسی میشنیدم فکر میکردم ادم لجوجیه

ولی تجربه ای که نشستن تو مطب دکتر و ویزیتش بهم داد اینه که متوجه شدم دکترها فقط باعث میشن ادم به مرگ طبیعی نمیره

این که یک روز از روزهای مرخصیت رو به دکتر رفتن اختصاص بدی و کلی از وقتت رو برای رسیدن نوبت از دست بدی و همینطور پول زیادی هزینه کنی و نتیجه ای نگیری خودش برای نفرت از دکترها کافیه . چه برسه به اینکه با تشخیص اشتباهشون باعث بیماری دیگه ای بشن!!!

پس فعلا با هر درد و مرضی میسازیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:14  توسط پچ پچ بانو   | 

من نه خوزستانیم نه اهوازیم

من ایرانیم

حرفم نه برای خودم هست نه سودی ازش میکنم

راستش وقتی این حرف رو شنیدم عصبی شدم!!! اومدن گرد و غبار رو عذاب الهی دونستن

در حالی که شهر خوزستان و اهواز همیشه براشون سرشار از نعمت و برکت بوده

عمو جون شما که این حرف رو میزنی!! ژاپن 7 ریشتر زلزله میاد کسی طوریش نمیشه !!! این یک پدیده طبیعی هست که ژاپنی ها تونستند مدیریتش کنند و اگر همین زلزله تو ایران میومد با خاک یکسان میشد.

طبعیت همیشه ناسازگاری هایی با زندگی ادمی داره که اگه بتونی مدیریتش کنید میتونیم بهتر زندگی کنیم

شاید بهتر بود یک کارشناس ژاپنی یا یک کارشناس اروپایی میاوردید و راهکار این قضیه رو پیدا میکردید به جای این که بگید عذاب الهی هست و کاری نمیشه کرد

شک نکنید اگر همینجور پیش برید عذاب خدا گرفتار خودتون میشه

بی شک ما هم در کنار شما مسئولین گرفتار عذاب میشیم

خدا ما رو از عذاب گیرنده ها جدا کنه صلوات

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:10  توسط پچ پچ بانو   | 

از دیروز که اون خبر رو شنیدم احساس میکنم تو سرم یک وزنه اس

یه جورهایی انگار تمام سرم رو دارند فشار میدن

کلافه شدم  به خدا!!

دیشب ساعت 8خوابیدم !!!! فکر میکردم زودتر بخوابم زودتر خوب میشه

ولی بی فایده بود.

الان دارم  به این فکر میکنم که چقدر خوبه که چهارشنبه اس

کاش همیشه چهارشنبه بود خخخخ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:49  توسط پچ پچ بانو   | 

پسرخاله همکارم فوت کرد. خیلی دلم گرفت. جون بود و دوتا بچه دبستانی داشت.

همچی عجیبه. مخصوصا تعبیر شدن یک سری خواب

نمیدونم چرا ولی اکثر خوابام داره به واقعیت تبدیل میشه

منتها چیزی که اذیتم میکنه اینه که مهمترین قسمت خوابم رو یادم نیست.

یادمه حتی مریضی مادرم رو چند سال پیش تو خواب دیدم و حتی این قضیه رو به خواهرم گفتم. البته اونا میگن من نفوس بد زدم. در حالی که نارسایی قلبی بیماری مادرزادی هست

چقدر نزدیکههههههههههههه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:45  توسط پچ پچ بانو   |