دست خودم نیست

از این همکارم حالم بهم میخوره. از این که موقع خوردن میوه ملچ و ملوچ میکنه مهمترین این که موقع خوردن حرف میزنه

یا از این که همیشه دنبال کار تراشیدنه و از این که بعد از ظهر ها بوی پیاز میده

حتی نوع حرف با ارامشش وقتی که هرچی رو سه بار باید براش بگم و حتی لبخندش وقتی که تا سر حد مرگ عصبانیم کرده

بدتر از همه این که پرچونه اس و به حرف که بی افته دیگه نمیشه شات دانش کرد

 

+ چقدر برام غیر قابل تحمله ... این هوا ... این روزها ... این زندگی

 

ادم ناشکری نیستم ولی همچی برای بد بودن مهیاست

- وقتی حالم بده . دنبال یه دلخوشی میگردم. مثل خرید اون دوربین کذایی یا ... - این ماه خرجم بالا رفته (: تو فکر خرید موبایلم. هرچند میدونم زود دلمو میزنه . چه دلخوشی های کوتاه مدتی وقتی دلخوشی واقعی نباشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 8:12  توسط   | 

از بچگی فکر میکردم بلاخره تو یه قرعه کشی یه چیزی میبرم

واسه همین از مسابقات درس هایی از قرآن گرفته تا اشی مشی طلایی و ... شرکت میکردم

یه بارم یه قلم گل اقایی از مجله گل آقا بردم(. البته شراکتی بود) جایزه قرار بود بین من و خواهر کوچیکه تقسیم بشه (((:حالا چطور خدا داند.

(بماند که هیچ وقت قلم گل آقایی به دستمون نرسید) ولی هنوزم گاهی با کورسویی از امید تو قرعه کشی ها شرکت میکنم (((:

ای روزگار !!!!!!! حالا اگه قرار بود از بین یه جمعیت یه میلیاردی یه مرضی یه کوفتی به یکی برسه اونوخت . قرعه به من می افتاد |:

داشتم فکر میکردم . تو زندگیم که شانس نیاوردم . خدا کنه تو مرگم شانس بیارم. مثل اون اقاهههه چشام رو بزارم رو هم و راحت خدافظی کنم و بمیرم. خیلی هم باحالههههههههههه

+ خاله جانمان را هم بعد از 16 سال تو اتوبوس دیدیم(: بمیرم برای این همه عطوفتشان. باز قربون این یکی !! اون یکی خاله جانمان رو از سه سالگی ندیدم . البته هم محلی خودمونم هست (: به نظرتون اگه دوباره دیدمش برم جلو سلام کنم. اصن بگم من کی هستم (((((:

- قال نگار علیه السلام : درک ادم ها نسبت به شرایط پیش اومده برای دیگران به اندازه شعورشونه . کسی که دیگران رو درک نمیکنه بی شک ادم بیشعوری .

- به کمی حوصله جهت تحمل زندگی نیازمندیم.

- ادم های خوب یا خیلی کمند یا این که دسترسی به مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد.یعنی یه جورهایی تو دسترس و نزدیک خودم نمیبنم

- حوصله جواب دادن به کامنت ها رو ندارم. حتی کمتر حوصله میکنم کامنت بزارم. کسی هم رنجید رنجید. خواستین هم کامنت نزارید نزارید. کلا خنثی ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 10:48  توسط   | 

تازگی ها یه جورهایی شدید!!! اپ نمیکنید. خودتونم سر نمیزنید. از دیروز سه تا پست گذاشتم . فقط یه کامنت در خصوص پستم داشتم. اینجور باشه دیگه اپ نمیکنم . میرم تو دفتر یادداشتم خاطراتم و حرفام رو مینویسم چه کاریه اینجا بنویسم. فعلا بای

در ضمن اونایی که خیلی وقته اپ نکردند از لینک دونی حذف میشن. خلوت تر بشه

دلنوشت : گفته بودی سهراب ... چشم ها را باید شست ...جور دیگر باید دید .... چشم ها را بستم دگر نمیخواهم ببینم هرچه دیدم بس است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 13:14  توسط   | 

بعد از چهار ماه اس ام اس داده که اره چقدر بی معرفتی و سراغی از ما نمیگیری و اینا

یکی نیست بگه تو که خدای معرفتی !! تو چرا زنگ نزدی ببینی زنده ام . مرده ام !!؟

بار اخر هم که خود من بهت زنگ زده بودم !!!

دیدی تو بی معرفتی

عاقا من به کسی که ازش معرفت ندیدم هیچ حسی ندارم

چطور اون روزهایی که بهم نیاز داشتی روزی چندبار زنگ میزدی و مزاحم کارم میشدی

الان منتظری من بهت زنگ بزنم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 9:11  توسط   | 

ژانر  وحشت - داستان کاملا واقعی 276219_nitemaresmiley.gif



دیروز بعد از ظهر عروسیه یکی از اقوام نزدیک دعوت بودیم.بدبختانه عروسیشون اون ور شهر تو کرج بود!!! هیچی دیگه چون ماشین نداریم مجبور شدیم بعد از اتمام کار آرایشمون از خانوم ارایشگر بخوایم  برامون اژانس بگیره

نشون به همون نشونی که از شانس گنده ما راننده خانوم نداشتند. یه تاکسی پیکان فرستادند که زوارش در رفته بود.

شیشه جلو قسمت اعظمش خرد شده بود و منتها نریخته بود پایین!! صندلی جلو هم که که کلا شکسته بود.عاقا ما از اون لحظه که نشستیم تو ماشین تا اون موقع که پیاده شدیم همش در حول و اضطراب بودیم.

راننده یه چاقو خیلی تیز و بلند دم دستش داشت که با اون ضبط ماشین رو راه مینداخت و اهنگ رو عوض میکرد.

قیافشم عجیب و خفن بود . راه به راه هم ایستاد و کاپوت رو میزد بالا و با نوار چسب یه چی رو میچسبوند.

از اون طرفم تو جاده اونقدر با سرعت میرفت  و حتی چندباری بطری اب یا وسایلش افتاد زیر پاش دولا شد و برداشت .481219_dodensmiley.gif

یه بار هم که رفتیم تو دست انداز اونقدر بد رفت که کله سه نفریمون خورد به سقف 761920_JC_see_stars.gif

خلاصه با یه مکافاتی رسیدیم به مقصد .

 

پی نوشت : ادامه مطلبم واسه مخاطب خاصم بید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 13:9  توسط   |